خرید بک لینک
بالاخره یک روز تمام میشود این دنیا با تمام سربالاییها و سرپایینیهایش... آدمی که تو را رنجاند، اویی که تو را خنداند، کسی که قلبت را به درد آورد، اویی که آرامت کرد، کسی که اشکهایت را دید و لبخند زد، اویی که اشکهایت را پاک کرد و یا، با تو اشک ریخت کسی که تمام وجودش پر از مهربانی بود، و اویی که... با همهی آنها، روزی جایی دور از اینجا رو به رو میشوی؛ یا با لبخند به هم نگاه میکنید، و یا فقط به هم، نگاه میکنید...! آنجا دیگر کسی نمیتواند؛ چشمانش را روی قلبی که شکست، بغضی که به گلویی نشاند، اشکی که جاری کرد، زندگی شیرینی که خرابش کرد، دروغی که گفت، ببندد. چون همان وقت که اینجا چشمانش را روی تمام اینها بسته بود؛ کسی بود که چشمانش همه چیز را ثبت میکرد و به خوشخیالی آن فرد، لبخندی تلخ میزد. گاهی باید کنار گوش تمام بیگناهان دلشکسته و پر از بغض دنیا آرام گفت: غمت نباشد؛ کسی که اینجا چشمانش را بست؛ جایی دیگر بخواهد یا نخواهد چشمانش باز خواهد شد، گوشهایش هم. و همان وقت اشکی را که جاری کرد و ندید؛ میبیند. و صدای قلبی را که شکست؛ میشنود. میدانی؟ تنها خوبی این دنیا این است که، تمام میشود آرام بگیر... آنجا، جای دیگریست... | مهسا رضایی |

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: سه شنبه 4 بهمن 1401 ساعت: 15:43

من فکر نان شب فقط بودم او از لب و از روسری میگفت در من زنی با درد می جنگید او از فنون دلبری می گفت می گفت و من با بغض خندیدم می گفت و من صورت خراشیدم می گفت و من مردانه پوشیدم می گفت و زلفم را تراشیدم می گفت و می گفتم ولی افسوس دنیای ما با هم تفاوت داشت من احمقانه ریشه می دادم او احمقانه تر تبر برداشت دلگیرم از دنیای نامردی که بغض یک زن را نمی فهمد آغوش من آن جنگل بکری ست که راه آهن را نمی فهمد گفتم جهان نامرد نامرد ست نامرد یعنی پول داروهام نامرد یعنی قبض آب و برق نامرد یعنی درد زانوهام نامرد یعنی خانه ای بی مرد نامرد یعنی دست خالی ، آه وقتی ببینی بچه ات بیمار افتاده روی تخت درمانگاه نامرد یعنی کیسه ی سیمان بر روی دوش طاقت بابا هی برجها قد می کشیدندو کوتاه می شد قامت بابا نامرد یعنی  جنگ در بین یک مشت حزب باد و ترسوها در خون گرمم غوطه ور بودم بر جانم افتادند زالوها آه از "جهان سست و بی بنیاد" ای وای"از این فرهاد کش فریاد" نامرد یعنی جوی خون در شهر یعنی خیابان امیر آباد نامرد یعنی  خانه ای بی سقف یعنی خدای بچه های کار سرمایه ی آن  تن فروشی که ای تف به تو دنیای لاکردار مادر مرا با بوسه راهی کن من از مسیرم برنمیگردم مادر تو گفتی زندگی سخت است گفتی ولی باور نمی کردم شاعر شدیم و درد را دیدیم او از لب و از زلف زن می گفت من همچنان از درد می گفتم او همچنان در وصف تن می گفت | رویا ابراهیمی | برگرفته شده از cofe-sher.blog.ir

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: سه شنبه 4 بهمن 1401 ساعت: 15:43

یه روزایی هست تو زندگیم که فک میکنم اگه ننویسم حرف نزنم گریه نکنم داد نزنم قدم نزنم  سیگار نکشم دق میکنم دیگه خیلی وقته گریه نمیکنم .. نمیدونم اشگ چشام خشک شده .. باید قطره  اشگ مصنوعی بخرم..و گاهی بریزم تو چشام ... نمیدونم گاهی بغضی شدید و عمیق و حناق گونه گلومو فشار میده همون بغضی که شده ندول و تو  تیروئیدم جا خوش کرده ... همون  گره ...گره ی که باز نمیشه .. وقتی در جغرافیای غلط  یه پارادوکس  لعنتی عجیب  گیر میکنی و نمیدونی واقعا تو اینجا چکاره ای .. وقتی به هر کسی تو اطرافت  نگاه میکنی و  تشابهی بین خودت و اونا نمی بینی .. با خودت میگی من اشتباهیم ..یا اینا ؟؟؟ .. من  کی ام ؟؟ اینا کی ان ؟؟؟ وقتی میلیونها دوستت دارم تو گلوت گیر کرده .. وقتی قلبت لبریز از عشق و محبته و جایی برای ابرازش نیست .. وقتی انقد انقد به طرف مقابلت خوبی میکنی انقد عشق و محبت بی منت و بی دریغ نثارش میکنی که جو گیر میشه و احساس میکنه خدایی واسه خودش ... وقتی به آدمای اشتباه اطرافت  به همخونت انقد بها میدی انقد از خواسته های به حقت میگذری  که فک میکنه محبتت از روی "خاص بودن "اونه نه "خوب بودن"  خودت .. وقتی دروغ میشنوی و  به روی خودت نمیاری که طرف تحقیر نشه خودت و طوری نشون میدی که باور کردی طوری که طرف خودشم دروغ خودشو باور میکنه ... وقتی توهین میشنوی و خودتو میزنی به نشنیدن که طرف شاید حالیش بشه ...  گاهی با خودم میگم خدایا مگه من هم خون اینا نیستم .. چرا هیچ شباهتی بین ما نیست ... چرا من انقدر درگیر مشکلاتشونم .. و گرفتاری و مشکلات اینا رو گرفتاری خودم میدونم و با جان و دل فقط میخوام مثل مشکل خودم ، ه

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: سه شنبه 4 بهمن 1401 ساعت: 15:43

صفحه بندی